راستش را بخواهید امروز با یك آقای دکترِ شكم گنده ی مزخرفِ پولدارِ آداب معاشرت دان بی همه چیزِ نکبت كه از قضا خوب بلد است ادای آدم های با دیسیپلینِ دوست داشتنیِ موقر را در بیاورد قرار ملاقات داشتم. او آرام صحبت می كرد و سعی داشت کاملاً خونسرد به نظر برسد و فرض کند نامه ای که دیروز برایش نوشته بودم را هنوز ندیده است و فقط زمزمه هایی که اطرافمان پیچیده به گوشش خورده! فكر می كرد این طوری نزد من با شخصیت تر دیده می شود. گاهی وسط حرف هایش مزه ای هم می پراند: ولی با همان لحن آرام آرامِ لعنتی، و وقتی اندکی بهش می خندیدم آنقدر به مزه پراكنی ادامه می داد تا مجبور می شدم ابروهایم را گره اندازم و رویم را ترش کنم تا بهش نشان بدهم كه یك جلسه ی رسمی جای این شوخی ها نیست.
چایی كه می خوردم انقدر دلم می خواست یك قورت از چایی ام را روی صورت این آدم با شخصیت كله گنده بریزم. تصور می کنم صورتش با قطره های چایی كه به خاطر مخلوط شدن با آب دهان من غلیظ و كش دار شده و از سبیل ها و ابرو هایش می چكد قابل تحمل تر می شود. شنیدن صدای داد و فریاد این لحن مودبانه ی خیلی آرام بعد ازین حرکت انتحاری و فرضی من واقعا برایم شنیدنی است... اما انگار بعضی وقت ها در زندگی فقط باید بایستی تا بقیه روی صورتت یك قورت چایی مخلوط شده با آب دهان بریزند مثلاً اینطوری:
سرکار خانم بنده هرگز با تقاضای استعفای شما آنهم به این علت که می خواهید یکماه به یک گوشه دور افتاده در این جهان تک و تنها به یک سفر بک پکی بروید آنهم وقتی که هزاران اتفاق و ماجرا در آنسوی این مرزها در انتظار خانم جوانی چون شما هست موافقت نخواهم کرد اصلاً به اعتقاد من اینکه سازمان ما نمی تواند یک ماه به شما یکجا مرخصی بدهد دلیل مناسبی برای استعفا نیست! از شما انتظار دارم با همان لبخند و انرژی همیشگی به کارهایتان بپردازید و متوجه باشید که شما در این سازمان عنصری نیستید که بتوانیم عدم حضورشان را برای یکماه بپذیریم. ختم جلسه!
و در انتها یک سوال دارم: میشه بدونم چرا دارید با تعجب به من نگاه می کنید سرکار خانم؟؟؟
مهم نیست آقا... مهم نیست
مهم بود ... من باردار بودم و او در تمام مدت آن جلسه لعنتی با تمامی ژست های مدیریتی اش این را نفهمیده بودو داشت از چهره متعجب من ایراد می گرفت!
بله من باردارم و فهمیدنش اصلا کار سختی نیست، همین که صبح ها با کلافگی کنده می شوم از تخت، همینکه املت صبحانهِ جلوی روم دلم را زیر و رو میکند، همین که هوای تازه دم صبح به جای اکسیژن خفگی میریزد توی گلوم، می فهمم که کاسه ای زیر نیم کاسه است همین که نیمه های شب انار می گذارم توی سینی می آیم می نشینم وسطِ خالی اتاق کارد فرو می کنم توی دلش خون که فواره می زند میلم ته می کشد ...زیاد سخت نیست فهمیدن اینکه باری دارید توی دلتان. نیازی نیست که شکمتان زیاد بالا بیاید تا حسش کنید، صدای قدم های یک تازه وارد که پا می گذارد توی خصوصی ترین حریمتان و با مشت می کوبد به جداره دلتان آنقدر بلند است که به سادگی شنیده شود... نمی دانم چند ماه یا حتی چند سال انتظار لازم است برای گذاشتن این بار بر زمین، فقط می دانم من اینروزها دارم زیر این بار له می شوم...
لطفاً سنگ هایتان را زمین بگذارید...بار من یک نطفه حرام نیست...بارم غم است غم!!!
پی نوشت: دست و دلم به نوشتن نمی رود، نوشته ام ها! ولی چند جمله، چند خط، چند کلمه... این یعنی که من این همه لطف را می بینم، این بیا بنویس ها را می فهمم، همین حس خوب اینکه کسی جایی منتظرت است... اما با بی حوصلگی دست هام چه کنم... :(
پی نوشت2: این پست تقدیم به دوست گرامی که در ف.ب برایم مسیج گذاشته بود که دلش خیلی برای نوشته های دارچینی نعنایی من تنگ شده . دوست گرامی نوشته بودمتان پستی تقدیم به دلتنگی شما خواهم نوشت...بفرمایید مال شما.
پی نوشت3: با سپاس از دوست عزیز و دوست داشتنی ام الف.شین بخاطر چیزی که میان خودمان دوتا معروف است به ادبیات!
هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم.
لیلی
برچسب:
نویسنده: hasan