نگاش که کردم دیدم داره فکر میکنه.دو به شک بودم به حرفای من داره فکر میکنه یا چیز دیگه ای داشت ذهنش و درگیر میکرد.بهش حق میدادم.اعتماد کرده بود ، هیچی بدتر از این نیست که اعتماد کنی و با همین اعتماد کردنت زمین بخوری.اعتماد کرده بود به همین نزدیکی و دوستی .اعتماد کرده بود به همین بودن.بهش گاهی میگفتم اشتباه تو همین بود .اعتماد کردی به همین بودن هیچ وقت فکر نبودن ، نبودی.
جوابش این بود : پس چه کاریش میشه کرد؟
جوابی نداشتم ...نمیشه زندگی نکرد . همین چیزا هستش که زندگی آدم میسازه .گاهی قیافش به آدم میگفت : پس تو چرا کاری نکردی؟ راست میگفت هیچ کس براش کاری نکرد.فقط نگاه کردن.
می گفت : من کاری نکردم .من برای دیگران کردم نه برای که کاری کنن ...ولی چرا نکردن؟
میدونستم این ولی کلی معتی ذاره...میدونستم مشکلش همین ولی هستش.
گفت : میدونی، باید وایمیسادم.باید درستش میکردم.نمیزاشتم دیگران جای من حرف بزنن .نباید میزاشتم از حرفام جور دیگه برداشت بشه...نباید اصن می زاشتم این ناراحتی و درد و کسی ببینه...اشتباه از خودم بود.
میخواستم چیزی بگم که نزاشت ...حرف ، حرف ، حرف .کار دیگه ای نمیشه کرد.
ولی هیچ کس نمیتونه جواب گوی رنج من و تو باشه .خرف شب بیداری و چیزای دیگش برای خودمه .رنجی که من میکشم و باید خودم جواب گو باشم .رنجی که تو دیگران و به من و به هم میدین رو کی باید جواب گو باشه؟
کاش جوابی براش داشتم ، کاش داشتم.
برچسب:
نویسنده: hasan