
عکسش روی جلدِ کتاب بود... بیست سی تا کتاب را روبرویش بساط کرده بود... داخل پاساژ شیک بود... پر از آدمهای هایی که ته جیبشان پولهای درشت و قلمبه بود... بچهها وسط پاساژ را شلوغ کرده بودند... کتابش تاریخچهای ادبی بود... از شعر و شاعران گفته بود... حوصلهاش کمی سر رفت ... یک کتاب را برداشت... باز کرد... نمیدانست این همه علاقه و دوندگی و مطالعه و رفتن به ارشاد و چاپخانه می ارزد یا نه... میارزد به دل یا به پول... به صفحه ششم از کتاب رسید ... کتاب را به مادرش و همسرش تقدیم کرده بود... روی صفحه ی هفتم نوشته بود... به سراغ من اگر میایی نرم و آهسته بیا... مبادا که ترک بردارد شیشهی نازک این تنهادل... خسته شد بعد دو ساعت نشستن... هیچ فروشی از کتابهای خودش نداشت... مشغول جمع کردن کتابها شد و عزم رفتن کرد... کسی صدایش زد... مرد شاعر متوجه نشد... دوباره صدایی آمد... سرش را از جعبه کتابها برداشت و نگاهش به نگاه پسرکی چهارده پانزده ساله گره خورد... پسرک گرم دستان شاعر را فشرد... و یکی از شعرهایش را خواند... شاعر چشمانش گرد شد... پسرک از علاقهاش به شعرهایش گفت... و درخواست کرد تا سه جلد از کتابهایش را بخرد ... پسرک تیپ مناسب و شیکی داشت و مشخص بود که عضو یکی از خانواده های مرفه داخل پاساژ است... برای مردِ شاعر اما مهم نبود... مهم آن بود که گویی با نگاه و علاقه پسرک جرقه که هیچ یک آتشفشان در دلش روشن شده... تنـد تنـد سه جلد از کتابها را بیرون آورد و به دستِ پسرک داد... پسرک از کیف پول چرمش هزینهی کتابها را حساب کرد... سپس دو زانو جلوی مردِ شاعر نشست و این بیت را خواند:
آب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدرِ تشنگی باید چشید
شاعر با بهت به تمام حرکات پسرک خیره ماند... پسرک دوباره گرم دستان شاعر را فشرد و نگاه آفتابیاش را پیوستِ خداحافظیاش کرد... مردِ شاعر در قندِ دلش حل شد... به پولهای داخل دستش نگاه کرد... آنها را در جیبش گذاشت... جعبهی کتابش را برداشت و دور شد...
برچسب:
نویسنده: hasan