میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گرنداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید و بغض شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟؟؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود!
خواهرم بی روسری بیرون پرید
گفت:آقا سفره خالی میخرید...............
برچسب:
نویسنده: hasan