سلام بر همگی
بعد از سه روز تعطیلی واقعا مرد می خواست که امروز صبح راحت از خواب بیدار بشه.من که به زور بیدار شدم همش با خودم می گفتم کاشکی بازنشسته شده بودم
چهارشنبه اگر اشتباه نکنم تا ساعت ۱ بعد از ظهر خوابیدیم با همسری وای که چقدر مزه داد.سریع یه ناهار فوری درست کردیم و با همسری زدیم به بدن. همسری یه کاری براش پیش اومده بود باید یه سر می رفت اداره دیگه منو خواهر کوچیکه با همسر ایشون و مامان و برادر جانمون رفتیم سر خاک بابا. مثل همیشه براش شیرینی دوست داشتنیش رو خریدم ( شرینی کشمشی) خواهر کوچیکه هم یک بغل گل های خوشگل. تقریبا یه یک ساعتی اونجا بودیم سر خاک چند نفر دیگه هم رفتیم.نزدیک ساعت ۷ بود رسیدیم خونه. من سریع دوش گرفتم و با همسری رفتیم خونه مامان اینا. شام اونجا بودیم. سریع شام خورده شد و همگی رفتیم به سمت دیدن یک تئاتر خوب.
تئاتر ساعت تقریبا ۱۰ شب شروع می شد. تقریبا دو ساعت خندیدیم و دست و جیغ زدیم خواهر کوچیکه و همسرشو که ول می کردیم اون وسط بودن به نظرم برای تخلیه انرژی بسیار مناسبه.
پنج شنبه زیاد نخوابیدم همش تا ساعت ده ونیم خوابیدم.خواهر کوچیکه هوس اش کرده بود. بلند شدم و سریع یک عدد آش رشته به همراه ماکارونی پختم . همسر جان مامان اینا رو هم رفت آورد خونمون و خودش رفت بیرون کار داشت.جای همگی خالی چه آشی شده بود. فیلم عروسی خواهر کوچیکه هم آماده شده بود با هم دیدیم و کلی هم خندیدیم. ساعت ۵ غروب همسر خواهر ی هم اومدن و سفارش کشک بادمجون رو برای شام دادن بنده هم به غیر از سفارش اایشون میرزاقاسمی هم درست کردیم و کنار هم یک شب بسیار بسیار خوبی رو گذروندیم. بعد از رفتن مهمان ها با همسری نشستیم و یک فیلم بسیار زیبا رو دیدیم ( هنسل و گریتل) اگر یادتون باشه در کودکی کارتونش رو دیده بودیم.
جمعه هم تا ساعت یک و نیم خوابیدیم.تازه همسری باورش نمی شد که اینقدر خوابیدیم می گفت من بازم جا داشته که بخوابم. ناهار هم از روز قبل هر چی مونده بود رو خوردیم.بعد از ناهار همسری می خواست بخوابه دیگه نذاشتم بخوابه و گفتم شب خوابمون نمی بره یه خورده تی وی دیدیم و زدیم بیرون دیگه تا ساعت ۸ شب تقریبا بیرون بودیم و یه خورده خرید داشتیم خریدهامون رو انجام دادیم و اومدیم خونه. همسری یه خورده کارهای اتو کشی بنده رو انجام داد.
با اینکه بعد از ظهر نخوابیدم ولی شب به زور خوابم برد.پس نتیجه می گیریم بعد از ظهر ها بخوابیم بهتر است.
الان رفتم رییس رو ببینم منشیشون می گه رییس داره با تلفن صحبت می کنه بهشون می گم زیاد طول می کشه یا کم که بمونم یا برم برگشته منشی عزیز می گه نمی دونم هر جور عشقتونه همون کار و بکنید. یکی نیست بگه به این خانوم بابا حرف زدن بلد نیستی اخه تو رو کی برداشته آورده اینجا. البته وقتی ادم پشتش گرم باشه همه جور رفتاری ممکنه که انجام بده.فقط می تونم بگم متاسفم برای آدمایی که با پارتی یکسری آدم بی سواد و بی کلاس رو میارن سر کار و با این کارشون خودشون رو زیر سوال می برن
برچسب:
نویسنده: hasan