خرید بک لینک
سلام

فن واگن شماره یک قطار ساعت ۱۱ و ده دقیقه مترو به سمت تجریش خراب شده راهور قطار مثل سگ پاچه مسافرهایی که از گرما کلافه شده اند رو می گیرد.فروشنده های مترو با صدای بلند درباره دونات و شورت های گیاهی و مدادهای رنگارنگی که هم رژ لب اند . هم سایه هم رژ گونه و خلاصه خیلی همه کاره اند تبلیغ می کنند . این وسط یک مادر و بچه هم دارند تمرین زبان آموزی می کنند . بچه گوشت تلخ بی ادب داره بلند بلند درباره خونه مادر بزرگش و دست زدن به گوشی موبایل دایی یا شاید هم عمویش حرف می زند و از مامانش قول می گیرد که ببرتش شهربازی اون هم با صدایی بابلند درست مثل عمو قناد که با هوار هوار می خواهد به بچه ها آموزش بدهند که احترام به پدر و مادر و خاله و عمه و عمو و دایی خیلی خوب است . با محتویات شلخته کیفم ور می روم و خانمی که بالای سرم ایستاده کله اش توی کیفه منه . سرم رو می آورم بالا و بی مقدمه می گویم بفرمایید می خواهید این یکی زیپ رو هم باز کنم ببینید که داخل کیفم چی دارم ؟ زن جوان یکه می خورد و می گوید وا جلوی روی من کیفت رو باز کردی نمی تونم که چشم هایم رو بدوزم بعد هم اضافه می کنه ملت روانی اند به خدا و رویش رو بر می گرداند.

از جایی که اصلا فکرش را هم نمی کردم یک پیشنهاد کاری دارم . همین که پابم رو از آسانسور گذاشتم بیرون سیامک تماس گرفت وبه سبک همیشگی گفت یک مجله گرفتم آخر زرد و مامانم اینهایی تو هم هستی جلسه هم نداریم سوژه ها رو برایت میل می کنم تا فردا فرصت داری فکر کنی آخر هفته هم گزارش می خواهم خدا حافظ .من به جای سیامک نفس کم آوردم . الان هم می خواهم کار رو قبول کنم . با سیامک کار کردن یعنی دوباره من و هدا و نسیم و بنفشه و مهتاب دور هم هستیم . باز هم روزهای خروجی چیپس پارتی می گیرم و حسابی خوش می گذرانیم . فقط به کمک های بی چشم داشتتون احتیاج دارم مخصوصا دوستان شهرستانی خانم های موفق شهرتان رو به من معرفی کنید . خانم با تحصیلات عالیه .مادر نمونه ای که خودش رو وقف خانواده و موفقیت های بچه هایش کرده نفرات برتر کنکور خانم های خاص و هنرمند خلاصه هر سوژه ای که فکر می کنید گزارش و گفتگو نوشتن درباره اش می تواند خواندنی و جذاب باشه .هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم .

هوا بسیار بسیار خوبه . با بچه ها سر روزنامه و کیفیت چاپ و خالی بندی یکی از اعضای معروف خانواده مطبوعات گپ می زنیم . بعد هنوز خبر اول را ننوشتم گوشی ام زنگ می خورد . دوست جون درگیر کارهای شهرداری و اداره مالیات و اوقاف و بنا و عمله است . فیش شهرداری را گرفته و تا خود ظهر دنبال بانک و حساب و کتاب بوده به ساعت نگاه می کنم صدایش با همه روزهای دیگه ای که با هم حرف می دیم فرق می کند . می گوید :از صب بیرون بودم اما بالاخره تموم شد . می گویم :به سلامتی کمی روی خونه ؟می گوید:نه .می خواهم با دوستم نهار بروم بیرون یک دلی از عزا در بیاورم . می گویم :باشه خوش بگذره .مراقب باش . می گوید :باشه مراقبم . اما خداحافظی نمی کند . بینمان چند لحظه سکوت برقرار میشود . می گوید :کجا بریم ؟می گویم :نمی دونم؟کجا هستی ؟می گوید :نزدیک دفتر شما .تازه دوزاریم می افته که منظورش از دوست منم اما باز هم چیزی نمی گم .می گوید :بریم یک نهار باشکوه و من هنگ می مونم . به دقیقه نکشیده مرخصی ساعتی می نویسم و می روم بیرون .خدا رو شکر که دور و بر محل کارم پر از رستوارن های خوبه نهار می خوریم و بالاخره من پیتزا و مرغ سوخاری می خورم اون هم با دوست جون جای همه تون خالی یک عالمه حرف می زنیم . اون وقت یک شنبه خاکستری ام میشه یک قاب دوستانه و خوشگل . و البته بسیار بسیار آروووم

پ.ن:امروز با همين دستها

خودم را ميكشم

روحم پا به ماه است

دارد يك "من" جديد

به دنيا مياورد

زودتر بايد خودم را بكشم

اما كمي ميترسم

ميترسم او هم

به سرنوشت من

دچار شود

"گیلدا ایازی"


برچسب: نویسنده: hasan تاريخ: يکشنبه 7 مهر 1392 ساعت: 21:59

صفحه بندی